قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1590
تاريخ الفي ( فارسى )
نمودند كه مستعين خليفه باز به مقرّ خلافت و دار الملك خود سامره مراجعت نمايد . محمّد بن عبد اللّه طاهر آن جماعت را اهانت كرده بازگردانيد و ملتمس ايشان به درجهء قبول نيفتاد . اتراك از اين جهت خشمناك و آزرده به سامره بازگشتند و با يكديگر گفتند كه مراجعت مستعين به سامره ممكن نيست . بنابراين ، اتّفاق نموده معتز و مؤيّد ، پسران متوكّل ، را از بند بيرون آورده با معتز بيعت كردند . چون اين خبر به مستعين رسيد به اتّفاق محمّد بن عبد اللّه به ضبط قلعهء بغداد و نصب مجانيق بر وى مشغول گشت . معتز چون دانست كه مستعين متحصّن به قلعهء بغداد شده وى نيز شروع در تهيّهء اسباب حرب نمود و برادر خود احمد بن متوكّل را به جنگ مستعين قرارداد نمود . و پيش از فرستادن لشكر بر سر بغداد كتابتى نوشت به محمّد بن عبد اللّه بن طاهر و او را به بيعت خود دعوت نمود . امّا محمّد از اين معنى ابا و امتناع نموده جواب كتابت معتز را بر وجهى نوشت كه معتز از متابعت او مأيوس گشت . و چون در اين سال بغاى كبير با لشكرى بسيار در شام بود ، چه مستعين او را به جنگ اهل حمص فرستاده بود ، هر يكى از معتز و مستعين به طلب او كس فرستادند . بغا به مجرد رسيدن اين خبر به آغاز شام ، ايلغار نموده متوجّه عراق عرب گشت و راست به سامره نزد معتز آمد . از اين جهت مستعين بسيار دلتنگ و شكسته شد و كار او ضعف پيدا كرد . در اين اثنا ، عبد اللّه بن بغاى صغير ، كه هر دو با مستعين در بغداد مىبودند ، از بغداد گريخته به سامره پيش معتز رفته و با عبد اللّه بغا ، جمعى ديگر نيز از امراى مستعين گريخته به سامره رفتند . در اين وقت معتز برادر خود ، احمد بن متوكّل ، را با پنج هزار به جنگ مستعين فرستاد . احمد در شب يكشنبه هفتم شهر صفر به بغداد رسيده شروع در جنگ كرد و مدّتها ميانهء ايشان جنگ بود كه تفاصيل آن در تاريخ ابن جرير طبرى مسطور است « 1 » و در ايراد آن غير از ملالت خاطر فايدهاى ديگر نيست . القصّه ، دو ماه پياپى ميانهء احمد بن متوكّل و مستعين محاربه بود تا آنكه در بيست و هفتم شهر ربيع الاوّل معتز ، موسى بن اشناس را با سه هزار سوار به مدد احمد بن متوكّل فرستاده هشت ماه بغداد را در محاصره داشتند و هرروز جمعى كثير از جانبين كشته مىشد ، تا آنكه در آخر سال به يك بار ميانهء عامهء خلايق به طريق اراجيف شهرت يافت كه محمّد بن عبد اللّه بن طاهر به اتّفاق بغاى صغير و وصيف مىخواهد كه مستعين را از خلافت خلع كرده به معتز بيعت كنند ، و محمّد بن عبد اللّه پيش مستعين ياد مىكرد كه من از اين معنى خبر ندارم ، امّا غوغاى خلق در اين باب به جايى رسيد كه هجوم عام نموده به خانهء محمّد كه خليفه مستعين در آنجا مىبود ، فرياد برآوردند كه : ما مىخواهيم كه خليفه را ببينيم تا از وى سؤال كنيم كه او از محمّد
--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 14 ، ص 6148 به بعد .